كند. مبناي انگيزشي هوش فرهنگي اين گونه تعريف مي شود :” سطحي كه در آن افراد درباره توانايي خود براي تعاملات بين فرهنگي مطمئن بوده و حوزه اي كه نسبت به اين تعاملات رضايت دروني دارند( بنينگ،20،2010).
“همپدن ترنر”37 و “تراپنارس”38 ( 2006) فرد هوشمند از نظر فرهنگي را به عنوان فردي تعريف كردند كه سه ويژگي اساسي را داراست : توانايي هم افزايي ارزش هاي مختلف از فرهنگ هاي متفاوت، توانايي رفتار با ارزش هاي مخالف به عنوان مكمل نه متناقض، و توانايي درك حضور ارزش هاي غالب و نهفته درون يك فرهنگ.
اِنگ و ارلي (2006) بيان كردند كه هوش فرهنگي شامل چهار فعاليت فكري است كه به ترتيب زماني مرتب مي شوند : مشاهده رفتارها در يك فرهنگ متفاوت ارائه دلايلي براي اين رفتارها، در نظر گرفتن پيامدهاي عاطفي و پيوستگي هاي ناشي از اين رفتارها، و انتقال دانش و آگاهي جديد به دست آمده به رفتارها و موقعيت هاي ديگر. توماس (2006) سه مولفه ي كليدي از هوش فرهنگي را بيان مي كند: آگاهي از فرهنگ و تعاملات بين فرهنگي، تمركز حواس، كه مستلزم آگاهي از محيط فرهنگي جديد است، و توانايي ارائه ي رفتارهاي مناسب در محيط هاي فرهنگي جديد (داگر،138،2010 ص ).
هوش فرهنگي علاوه بر توانايي شامل آگاهي از خود،فرهنگ خود، فرهنگ هاي ديگر، و مهارت هايي چون مهارت هاي ادراكي و ارتباطي مي شود(توماس و ديگران 2008). سازه هاي مرتبط از ارتباطات بين فرهنگي و ادبيات روانشاسي مشاوره عبارتند از: حساسيت بين فرهنگي (دانش و احترام گذاشتن به تفاوت هاي فرهنگي و مهارت هاي لازم براي ارتباط برقراركردن بين اين تفاوت ها)، جهت گيري تنوع جهاني (پذيرش شباهت ها و تفاوت هاي فرهنگي كه به صورت شناختي، عاطفي و رفتاري نمودار مي شود) قابليت فرهنگي دانش، مهارت ها، و آگاهي يا نگرش لازم در يك جامعه ي چند فرهنگي )، شخصيت چند فرهنگي (تطبيق با يك جامعه ي چند فرهنگي به جاي صرفاً يك فرهنگ خاص )يا ويژگي هاي لازم براي اثر بخشي بين فرهنگي، و شخصيت بين فرهنگي (درك اشتراكات و تفاوت هاي بين فرهنگ ها ) (گوين،5،2010 ).
2-5- اجزاي سه گانه ي هوش فرهنگي
ارلي و موساكوفسكي(2004)اشاره كردند كه هوش فرهنگي شامل سه جزءاست :
o سر/شناختي: يادگيري مستمر درباره باورها،آداب و رسوم، و تابلو هاي فرهنگ خارجي،برنامه هاي يادگيري سازماني ممكن است فرد را براي هر گونه وضعيت احتمالي آماده نكرده و موجب جلو گيري از اشتباهات بزرگ نشود . كاوش در معاني آداب و رسوم فر هنگ هاي ديگر نيز شايد بيهوده باشد زيرا افراد بومي فرهنگ ممكن است . در توضيح دادن به غريبه ها محتاط باشند يا در تحليل فرهنگ خود توانا نباشند. فرد تازه وارد به يك فرهنگي به استراتژي هاي يادگيري نياز دارد.اگر چه بيشتر افراد ورود به يك فرهنگ بيگانه را دشوار مي پندارند، فرد داراي هوش فرهنگي شناختي بالا به نشانه هاي راهنما در درك مشترك از فرهنگ ها توجه مي كند.
o بدن/فيزكي: هنگام تعامل با افرادي از فرهنگ هاي ديگر فقط نشان دادن اينكه فرهنگ آنها را درك مي كنيد كافي نيست بلكه بايد اعمال و حركات شما به آنها نشان دهد كه قبلاً تاحدي به فرهنگ آنها وارد شده و با آن آشنا هستيد . توانايي رعايت آداب و رسوم و اشارات و حركات در موقع سخن گفتن نشان مي دهد كه به فرهنگ آنها احترام مي گذاريد (ارلي موساكوفسكي،141،2004).
o قلب/احساسي /انگيزشي : تطابق با يك فرهنگي جديد مستلزم غلبه بر موانع و فشارها است. افراد تنها در صورتي مي توانند بر موانع فائق آيند كه به كارايي خود باور داشته باشند. اگر آنها در گذشته در مواجهه با چالش ها ثابت قدم بوده باشند اعتمد به نفس آنها رشد مي يابد . اعتماد به نفس همواره در تسلط بر يك كار يا مجموعه اي از شرايط خاص ريشه دارد. فردي كه به توانايي خويش براي درك افرادي از فرهنگ هاي ناآشنا باور ندارد معمولا در صورتي كه تلاش هايش با ناكامي يا درك نشدن مواجه گردد منصرف مي شود. در مقابل، فردي با انگيزه بالا در مواجهه با موانع، فشارها يا حتي شكست، مجدداً با قدرت بيشتري وارد مي شود . افراد كارا براي انگيزه مند باقي ماندن، خود را به پاداش ها متكي نمي سازند. (ارلي و موساكوفسكي،142،2004).
توماس و ديگران (2008) هوش فرهنگي را سيستمي از تعامل دانش و مهارت ها مي دانند كه توسط فراشناخت فرهنگي مرتبط مي شوند و به افراد امكان انطباق، انتخاب، و شكل دهي جنبه هاي فرهنگي محيط خود را مي دهد. اين تعريف سازه ي هوش فرهنگي را در حوزه مفهوم سازي چند وجهي هوش قرار مي دهد. لذا هوش فرهنگي نه تنها شامل انواع چند گانه دانش ( درك بدنه اطلاعات) و مهارت ها ( تسلط در كاربرد دانش )است، بلكه ابعاد شناختي و فراشناختي ( دانش و كنترل بر يادگيري و تفكر) را در بر مي- گيرد( توماس و ديگران،127،2008).
2-6- اجزاي هوش فرهنگي
بر اساس تقسيم بندي مركز مطالعات هوش فرهنگي، هوش فرهنگي به سه بخش انگيزه،دانش و رفتار فرهنگي تقسيم مي شود.
توماس39(2005) هوش فرهنگي را در قالب سه متغير دانش فرهنگي، مهارتهاي فرهنگي و مراقبتهاي فرهنگي مورد بررسي قرار مي دهد.
شكل 2-1- اجزاي هوش فرهنگي
دانش فرهنگي
در بر گيرنده مجموعه اي از دانستنيها در مورد اين است كه : فرهنگ چيست ؟ چگونه فرهنگها متفاوت مي شوند ؟ فرهنگ چگونه رفتار را تحت تاثير قرار مي دهد ؟ دو نوع دانش فرهنگي وجود دارد : دانش واقعي و دانش مجازي يا تفسيري . دانش واقعي روش مشخص دارد، قابل آموزش است . در حالي كه دانش تفسيري به توانايي درك رفتار و الگوهاي موجود در فرهنگ اطلاق مي شود . در اين حوزه دانش با احساس آميخته مي باشد. اين احساس بستگي به تجارب گذشته دارد. تاثير فرهنگ بر رفتار از طريق مكانيسم هاي شناخت و انگيزش صورت مي گيرد. مكانيسم شناخت به چگونگي دريافت و تعبير پيامهاي فرهنگي مربوط مي شود. ادراك انتخابي و انتظارات افراد، نگرش هاي متفاوت و نمايش هاي رفتاري از نمودهاي تاثير فرهنگ بر رفتار از طريق مكانيسم شناخت مي باشد.
مكانيسم انگيزش با در نظر گرفتن تفاوتهاي موجود در ادراك از خود، ترجيحات و انتخاب در رابطه با نيازها،… در واقع اين مكانيسم مشخص مي كند چه چيزي در هر فرهنگ مطلوب است؟
مراقبتهاي فرهنگي
مراقبت هاي فرهنگي ( توجهات فرهنگي) پل رابط دانش فرهنگي و مهارت هاي فرهنگي است. آگاهي داشتن از ايده ها و احساسات و نگرش ها و عوامل موثر در ادراك خود فرد و ديگران با توجه به زمينه- هاي فرهنگي متفاوت افرد در اين گروه قرار مي گيرد. علاوه بر موارد مذكور توجه به اين نكته كه آن چيزي را كه در رفتار افرد مشاهده مي كنيم، فرضيات افراد و حتي كلماتي كه افراد در گفتگوهاي خود به كار ميگيرند همگي تحت تاثير فرهنگ آنها مي باشد نيز تحت عنوان كلي مراقبت هاي فرهنگي مي گنجد.
شكل 2-2- تاثير اجزاي هوش فرهنگي با يكديگر
CQ
مهارت فرهنگي توجه فرهنگي
دانش فرهنگي مهارت فرهنگي
توجه فرهنگي دانش فرهنگي
مهارت هاي فرهنگي
اين دسته از مهارت ها به مهارت هاي ادراكي، ارتباطي و تطبيقي تقسيم بندي مي شود.
مهارت هاي ارتباطي : شامل انعطاف پذيري، همدلي و روابط اجتماعي قوي مي باشد.
مهارت هاي تطبيقي : رفتارهاي انطباقي در موقعيت هاي بين فرهنگي با در نظر گرفتن انعطاف پذيري رفتاري…
شكل 2-3- مهارتهاي هوش فرهنگي
2-7- شوك فرهنگي
سازگاري بين فرهنگي يك ساخت چند بعدي متشكل از سه جنبه است كه عبارتند از : سازگاري رواني، سازگاري اجتماعي فرهنگي، و سازگاري كاري. (داگر،2010،139). بررسي سازگاري بين فرهنگي به مطالعه بر روي شوك فرهنگي بر مي گردد. “اوبرگ”40 (1960) بيان مي كند كه شوك فرهنگي يعني اضطراب افراد در يك تجربه فرهنگي ناآشنا، تا زماني كه فرد احساس راحتي در محيط جديد خود كند. “باك”41 (1970) بيان مي دارد كه اين اضطراب به علت ناتوان در درك و كنترل ايجاد مي شود و باعث پيش بيني رفتار ديگران در فرهنگ جديد مي شود. به عبارت ديگر سازگاري ميان فرهنگي ممكن است به عنوان “پاسخ عاطفي رواني فرد به محيط جديد” قابل درك باشد. اين يك وضعيت داخلي است كه بايد در طي برخورد ميان فرهنگي اندازه گيري شود. سازگاري ميان فرهنگي مطالبات بالايي براي تازه واردان به يك فرهنگ ناآشنا ايجاد مي كند. ( داگر،138،2010).
شوك فرهنگي اضطراب و احساس سردرگمي و عدم اطمينان است كه فرد هنگام حضور در فرهنگ هاي مختلف و ناآشنا احساس مي كند. بعضي از محققان مانند “كريستوفي”42 و”چارلز”43( 2007) شوك فرهنگي را يك بيماري شغلي در نظر مي گيرند. برخي از افراد به خوبي بهبود يافته و به سرعت خود را با محيط جديد سازگار مي كنند، بعضي ديگر سازگار نمي شوند، و شوك فرهنگي براي آنها پايدار و ناتوان كننده مي شود. “تاف”44 (1997) شوك فرهنگي را به صورت احساس عجز ناشي از ناتواني در مواجهه با محيط به دليل ناآشنايي با جنبه هاي شناختي و مهارت هاي ايفاي نقش مي داند. به بيان “بلك”45 و “گرگرسن”46 (1991) شوك فرهنگي يك مشكل مهم در زماني است كه افراد محيط آشناي خود را ترك كرده و به يك محيط ناآشنا وارد مي شوند؛ زندگي معمول آنها مختل شده، كه گاهي منجر به عدم اطمينان رواني مي شود. دليل اين اختلال تلاش براي كاهش عدم قطعيت رخ داده در محيط جديد است. اين مشكل به ويژه زماني رخ مي دهد كه تغيير براي فرد ضروري و مورد انتظار باشد مثلاً تغيير در شغل. عوامل بسياري ممكن است بر شوك فرهنگي تاثير بگذارند. “سيمز”47 و “شردرم”48 ( 2004) نشان دادند كه ويژگي هاي شخصيتي فرد، عوامل جمعيت شناختي و حمايت سازماني عوامل عمده در زمينه ي شوك فرهنگي هستند. ساير مطالعات بيان كرده اند كه وضعيت خانوادگي، ميزان تجربه هاي بين المللي قبلي، سن، و جنسيت عوامل جمعيت شناختي رايجي هستند كه مي توانند بر شوك فرهنگي تاثير بگذارند. محققان همچنين نشان داده اند كه ويژگي هاي شخصيتي خاصي مي تواند بر سطح شوك فرهنگي تاثير گذار باشد. سيمز و شردرم ( 2004) بيان كردند كه صفات شخصيتي مانند انعطاف پذيري فرهنگي، واكنش هاي استرس، مهارت هاي درون فردي و ارتباطي، و تمايل به برقراري ارتباط بيشتر بر شوك فرهنگي شخص اثر ميگذارند. ” اوبرگ “(1960) بيان كرد كه شوك فرهنگي زماني رخ مي دهد كه افراد درباره ي نقش، ارزش ها، احساسات، و هويت خود سردرگم مي شوند. اين امر به وضوح نشان مي دهد كه اين افراد داراي هوش فرهنگي كافي و توانايي براي مقابله با پيامد رويدادهاي منفي در محيط بين فرهنگي نبوده اند.
مي توان گفت افرادي كه هوش فرهنگي شناختي بالايي دارند معمولاً دچار آسيب كمتري از شوك فرهنگي مي شوند. آنها ميتوانند هوش فرهنگي شناختي خود را براي كسب دانش و آگاهي فرهنگي كه به كاهش سوء تفاهم و عدم قطعيت در محيط بين فرهنگي كمك مي كند به كار گيرند. بسياري از محققان دريافته اند كه اعتماد به نفس و تمايل به ارتباط برقرار كردن با افراد فرهنگ ميزبان در سازگاري موفق موثر است “اوبرگ” (1960) بيان كرد كه شوك فرهنگي به دليل ارتباطات بين فرهنگي و يا بين فردي غير اثر بخش ايجاد مي شود. اين بدان معني است كه عدم توانايي فرد براي جلوگيري از شوك فرهنگي از طريق اقدامات كلامي در هنگام برقراري ارتباط با مردمي از فرهنگي متفاوت رخ مي دهد. در نهايت، زماني كه افراد داراي هوش فرهنگي رفتاري بالاتر از طريق روابط خوب با ميزبان ملي خود و با به دست آوردن پيشتيباني از شبكه هاي اجتماعي به راحتي توسط يك گروه پذيرفته مي شوند مي توانند از اين موضوع به طور مستقيم براي

دسته بندی : No category

دیدگاهتان را بنویسید