كاهش شوك فرهنگي استفاده كنند(چن و ديگران،4،2010).
2-8- ارزيابي هوش فرهنگي
ارزيابي هوش فرهنگي به مفهوم سازي آن بستگي دارد. در سال 2004 ” ارلي”و “پيترسون” به مرور و بررسي روش هاي موجود براي ارزيابي هوش فرهنگي پرداختند كه شامل روش هاي پرسشنامه هاي نوشتاري، تمرينات ايفاي نقش، مراكز ارزيابي رفتاري، مقياس هاي نظارت بر خود، فهرست شوك فرهنگي، و آزمون هاي فهرست ارتباطات بين فرهنگي مي شود. آنها يك مدل آموزش و يادگيري هوش فرهنگي ارائه دادند كه سه جنبه داشت : فراشناختي ( استراتژي هاي يادگيري و حس فرهنگي)، انگيزشي ( همدلي فرهنگي و خود كارآمدي )، ورفتار ( رفتار قابل قبول در فرهنگ و تقليد) در سال 2004 “ارلي” و “موساك.فسكي” يك ابزار تشخيصي خود امتيازي باري اندازه گيري هوش فرهنگي ارائه دادند كه متشكل از سه جزء است : شناختي، فيزيكي، عاطفي. اين ابزار هنوز ابتدايي بوده و مورد آزمون هاي تجربي قرار نگرفته است. ابزار ديگري كه در آزمون فهرست تطابق بين فرهنگي قرار مي گيرد توسط “كلي” و “ماير” در سال 2004 طراحي شده است. اين آزمون جهت بررسي توانايي آزمون دهنده در انطباق با محيط هاي فرهنگي مختلف و تعامل با افرادي از ديگر فرهنگي ها طراحي شده است. پنجاه پرسش اين پرسشنامه نيز در چهار بعد هوش فرهنگي در نظر گرفته مي شوند: انعطاف عاطفي، تيز هوشي ادراكي، انعطاف پذيري، و استلال شخصي. مقايسه بين عوامل و بين افراد به آزمون دهنده و ارزياب امكان بررسي قوت ها و ضعف هاي بين فرهنگي را مي دهد.
شكل 2-4- دامنه هوش فرهنگي
2-9- جنبه هاي هوش فرهنگي
آنگ، ون داين، كوه (2006)، ارلي و آنگ (2003)، ون داين (2006-2005) چهار جنبه از هوش فرهنگي را به اين شرح بيان كرده اند:
o استراتژي هوش فرهنگي :كه به معناي تجربيات گوناگون فرهنگي يك فرد است . افراد فرايندها و توانايي هاي شناختي و فراشناختي خود را براي كسب اطلاعات فرهنگي و شكل دهي قضاوت و تصميم گيري درباره خود و ديگران به كار مي گيرند. مثالي از استراتژي هوش فرهنگي زماني است كه افراد مفاهيم و تصاوير ذهني خود را به اين دليل كه تجارب واقعي با انتظارات آنها تطابق ندارد تعديل مي كنند.
o دانش هوش فرهنگي : كه مستلزم يادگيري درباره تفاوت ها و شباهت هاي بين فرهنگ با توجه به پارامترهاي فرهنگي است كه يك گروه فرهنگي خاص را تعريف مي كنند ( مانند ازرش ها و باورها درباره كار، سلامتي، ز مان، روابط، خانوادگي، آداب و رسوم، زبان، و گرايش هاي مذهبي و معنوي) . ( گريفر و پرسليس،2007،28،27). دانش هوش فرهنگي آن چيزي است كه به گفته “چي”(1978)”دانش اظهاري” است . اما عنصر محتواي دانش فرهنگي در حوزه فرهنگ قرار مي گيرد. دانش محتوايي خاص فرهنگ، بنيان هوش فرهنگي است زيرا مبناي درك و رمز گشايي رفتار خود و ديگران را فراهم مي آورد. شناسايي وجود ساير فرهنگ ها و تعريف ماهيت متفاوت بين آنها شاخص فعاليت هاي ذهني هستند كه هسته تعريف سيستماتيك از هوش را تشكيل مي دهند. اين دانش امكان درك بهتر منطق دروني و كيفيت رفتار خود و ديگران را مي دهد. آگاهي از فرهنگي خود و ديگران اجزاي مهم هوش فرهنگي هستند. آگاهي از هويت، ارزش ها، نگرش ها و عملكردهاي فرهنگي امكان پيش بيني بيشتر تعاملات اجتماعي را فراهم كرده و موجب رفتارهاي بين فرهنگي اثر بخش تر مي شود(توماس و ديگران،2008،128).
o انگيزه هوش فرهنگي : كه شامل علاقه فرد و انرژي او به يادگيري درباره فرهنگ متفاوت عملكرد در شرايط فرهنگي متنوع است. اين امر شامل اعتماد به نفس فرد و استقبال از تجربه ها نسبت به تعامل با افرادي از فرهنگ هاي ديگر است.
o رفتار هوش فرهنگي : كه شامل توان فرد براي ايجاد فهرست منعطفي براي استفاده در موقعيت هاي فرهنگي گوناگون است. رفتار هوش فرهنگي شامل توانايي براي وفق دادن و تعديل رفتارهاي كلامي و غير كلامي است تا براي مجموعه اي از شرايط خاص هنگام تعالم با افرادي از فرهنگ هاي ديگر مناسب باشند( گريفر و پريس،2007،28).
2-10- ابعاد هوش فرهنگي
هوش فرهنگي يك ويژگي فردي مهم است كه براي محيط كاري متنوع امروز لازم است. مفهوم سازي هوش فرهنگي بر مبناي چهارچوب “استرنبرگ”49 و “دترمن”50 ( 1986) از هوش چند گانه مبتني است، كه ديدگاه هاي متفاوت درباره هوش را براي ارائه ي روش هاي تكميلي از مفهوم سازي هوش سطح فردي ادغام مي كند: هوش فراشناختي به آگاهي و كنترل شناخت مورد استفاده براي كسب و درك اطلاعات اشاره دارد؛ هوش شناختي به دانش و ساختارهاي دانش اشاره دارد؛ هوش انگيزشي بيان مي كند كه بخش عمده شناخت، انگيزه مند بوده و در نتيجه بر شدت و جهت انرژي به عنوان يك منبع اطلاعات متمركز است؛ هوش رفتاري بر قابليت هاي فردي در سطح عملكردي (رفتار) تاكيد دارد( اِنگ، ون داين،آنگ،2009،514).
ارلي (2002) هوش فرهنگي را شامل سه بعد شناختي، انگيزشي، و رفتاري مي داند كه اين ابعاد را به صورت شكل زير نشان داده است:
شكل 2-5- ابعاد هوش فرهنگي
هوش فرهنگي از ابعاد فرا شناختي، شناختي، انگيزشي و رفتاري تشكيل شده است . تعامل رفتاري موثر به معناي همياري موفق با فردي از زمينه اجتماعي و فرهنگي متفاوت است و با هوش فرهنگي به دست مي- آيد كه شامل سطح شناختي و انگيزشي و مجموع اي از تكنيك ها و مهارت هاي رفتاري خاص است (گرگوري، پرفلينگ، بك،200، 226).
ارلي و انگ (2003) هوش فرهنگي را به صورت يك مدل چهاربخشي براي مفهوم سازي هوش فرد تعريف كردند:
o هوش شناختي دانش و كنترل شناخت است (فرايندي كه افراد براي كسب و درك دانش استفاده مي كنند).
o هوش شناختي دانش فرد و ساختارهاي دانش است.
o هوش انگيزشي بيان مي كند كه قسمت بيشتر شناخت انگيزه مند بوده و انرژي فرد بر مقدار و جهت اين انگيزه متمركز است.
o هوش رفتاري بر قابليت هاي فردي در سطح عمل متمركز است ( كلاين،2010،57).
اين چهار مولفه هوش فرهنگي مهارت هاي مجزايي هستند كه مي توانند از طريق آموزش و تجربه ي صحيح بهبود يابند. زماني كه هر چهار مولفه در سطح بالايي باشند فرد از هوش فرهنگي كلي بالايي برخوردار است (بنينگ،2010،23).
1 : هوش فرهنگي فراشناختي :
فرا شناخت به عنوان دانش فرد يا كنترل بر شناختي كه منجر به پردازش عميق اطلاعات شود تعريف مي- شود. (آنگ و ديگران،2004). به گفته فلاول51 ( 1979) فراشناخت نشان دهنده قابليت هاي ذهني براي كسب و درك موقعيتهاي فرهنگي مختلف بوده و شامل دانش و كنترل بر فرايندهاي ذهني افراد مرتبط با فرهنگي است. توانايي هاي مرتبط با آن شامل برنامه ريزي، نظارت،‌ و اصلاح مدل هاي ذهني است. فراشناخت متمركز بر توانايي براي پردازش اطلاعات و دانش پردازش آن است (ارلي و آنگ 2003). و همچنين انگيزه ها، اهداف، هيجانات، و محرك هاي خارجي فرد (توماس 2006). ارلي و آنگ (2003) بيان مي كنند كه فقط دانستن اينكه چگونه مي توان هوش فرهنگي بالا كسب كرد كافي نيست، افراد بايد داراي انعطاف در مفهوم “خود” بوده و توانايي ادغام اين اجزا را در مفهوم “خود” داشته باشند(كراون2008).
ارلي و آنگ (2003) هوش فرهنگي فراشناختي را فرايندي مي دانند كه براي كسب و درك دانش فرهنگي استفاده مي شود.. هوش فرهنگي فراشناختي قابليت هوشياري و آگاهي در طي تعاملات بين فرهنگي است . افراد داراي هوش فرهنگي فراشناختي بالا از ترجيحات و هنجارهاي فرهنگي قبل از تعامل و در حين تعامل آگاهي دارند. آنها در جستجوي پيش فرضهاي فرهنگي بوده و مدل هاي ذهني خود را پس از تجربه ي بين فرهنگي و در حين آن تعديل مي كنند ( اِنگ، ون داين،آنگ،541،2009 ).
بعد فراشناختي منجر به پردازش عميق تر اطلاعات مرتبط با فرهنگ مي شود و متشكل از استراتژي هاي شناختي است كه براي كسب و ايجاد استراتژي هاي مواجهه استفاده مي شوند. آنگ و ديگران (2004) همچنين بيان كرده اند كه هوش فرهنگي فرا شناختي آگاهي و هوشياري فردي است، و بنابراين در توانايي براي جستجوي پنداشتهاي فرهنگي نمايان مي شود . توانايي هاي مرتبط شامل اصلاح مدل هاي ذهني از هنجارهاي فرهنگي كشورها يا گروه هاي مردم است ( چه رز و ديگران،2010،78).
افراد داراي هوش فرهنگي فراشناختي بالاتر مي توانند الگو فرهنگي را براي اطمينان از ايفاي نقش مناسب و بر آوردن انتظارات نقش خود طراحي كنند. به عبارت ديگر هوش فرهنگي فراشناختي تعيين مي كند كه افراد دانش فرهنگي خود را براي مقابله با نقش و عملكرد به كار گيرند ( چن و ديگران،2010،3).
2 : هوش فرهنگي شناختي :
ارلي و آنگ (2003) هوش فرهنگي شناختي را درك دانش كلي درباره فرهنگ ها و تفاوت هاي فرهنگي مي دانند (بنينگ،2010،15). اين شناخت به گفته ارلي و آنگ (2003) به استفاده از دانش خود، محيط اجتماعي، و پردازش اطلاعات اشاره دارد و از نظر آنگ و ديگران (2006) و اِنگ و ارلي(2006) در برگيرنده دانش كلي درباره ساختار يك فرهنگ نيز مي باشد . آنگ و ديگران (2004) بيان مي كنند كه شناخت، اطلاعات به دست آمده از تجربه و آموزش است كه شامل هنجارهاي خاص، عملكردها، قراردادها، است و جنبه هاي كلي فرهنگ و تفاوت هاي فرهنگي خاص را در بر مي گيرد (كراون 2008). هوش فرهنگي شناختي بر آگاهي از هنجارها، عملكردها و قراردادها در محيط هاي فرهنگي متفاوت تاكيد دارد كه از زريق آموزش و تجربه شخصي به دست مي آيد. اين بعد شامل آگاهي از سيستم هاي اقتصادي، قانوني و اجتماعي در فرهنگي هاي متفاوت ( اِنگ، ون داين،آنگ،2009،514 ) و خرده فرهنگ ها و آگاهي از چهارچوب هاي اوليه ي ارزش هاي فرهنگي است ( چه رز و ديگران،2010،77).
افراد داراي هوش فرهنگي شناختي بالا قادرند تفاوت ها و شباهت هاي موقعيت هاي بين فرهنگي را درك و پيش بيني كنند. در نتيجه به بيان تريانديس (1995) اين افراد احتمالاً انتظارات دقيق تري داشته و تفاسير نادرست كمتري از تعاملات فرهنگي دارند ( اِنگ، ون داين،آنگ،2009،514 ). افرادي كه هوش فرهنگي شناختي بالايي دارند در يك فرهنگ متفاوت به دليل آگاهي از هنجارها و عملكردها و قراردادهاي آن فرهنگ بهتر عمل مي كنند ( چن و ديگران،2010،3).
هوش فرهنگي شناختي به معناي دانش كسب شده درباره فرهنگ ديگر است كه شامل دانش اظهاري، به معناي آگاهي از سيستم ها اقتصادي، سياسي و قانوني فرهنگ هاي جديد، و دانش فرايندي است كه به چگونگي انجام كارها در يك فرهنگ جديد اشاره دارد. دانش اظهاري را مي توان از طريق تقليد به دست مي آيد . اهميت هوش فرهنگي شناختي به اين دليل است كه افراد مي توانند درك بهتري از سيستم هاي شكل دهنده ي الگوهاي تعاملات اجتماعي در يك فرهنگ به دست آورند. (بنينگ،2010،22).
3 : هوش فرهنگي انگيزشي :
“ارلي”و “آنگ” (2003) بيان مي كنند كه هوش فرهنگي انگيزشي دليلي است كه يك فرد خواهان تعامل با ديگران و سازگاري با فرهنگ جديد است ( بنينگ،2010،15). بعد انگيزشي هوش فرهنگي شامل علاقه فرد به يادگيري و عملكرد در موقعيت هاي بين فرهنگي است “ارلي” و ديگران (2006) بيان كردند كه اين بعد هوش فرهنگي شامل سه محرك اصلي است : ارتقا (بهبود، تقويت) يا تمايل به داشتن احساس خوب نسبت به خود، رشد، يا خواستم چالش و بهبود خود، و تداوم، يا ميل به تداوم و پيش بيني در زندگي فرد. بعد انگيزشي انطباق فرد با محيط فرهنگي جديد را هدايت كرده و انگيزه مي دهد و شامل سه بعد ارتقا، اثر بخشي و پايداري است ( كراون 2008). بعد انگيزشي هوش فرهنگي بر اهميت نگرش يا انگيزش يك فرد نسبت به تعامل بين فرهنگي تاكيد دارد. مثلاً بيان شده است كه كنجكاوي _ تمايل براي دانستن درباره يك فرهنگ خارجي _ براي رفتار انديشمندانه و اكتشافي در تعاملات بين فرهنگي ضروري است . عامل انگيزشي بعدي، خود كارآمدي است كه يك عامل كليدي از مفهوم خود است و مي

دسته بندی : No category

دیدگاهتان را بنویسید